تبليغاتX
رازها و آرزوهای دل هر عاشق و معشوق

رازها و آرزوهای دل هر عاشق و معشوق

حرف های نگفته...

سلام

ارتباطمان را از اين فضاي مجازي كه 4 سال است با ما بوده به فضايي جديد انتقال داديم كه اين روزها دغدغه ي هر پير و جواني با هر نوع جنسيت است.

بله آنجا جايي نيست جز Face Book. جايي كه الحق و الانصاف بسيار توانسته ارتباط ها را قوي و از نو بازسازي كند.

في الحال ما را در آنجا مي توانيد پيدا كنيد به اين آدرس:
danial esmaeilian

والسلام

+نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت12:34توسط (دال.الف.زمستان) | |

آمدم تا شروع کنم. دقیقا مد نظرم نیست که چه؟! اما فعلا شروع می کنم!

از تیر ماه تا الان با فراز و نشیب های عجیبی در زندگی ام مواجه شدم. آن قدر که هرچه فکر می کنم می گویم: این تو بودی؟

اما اصلا قرار نیست سخنی از آن اتفاق ها به میان آید! یا تعریف کنم که چه بوده و چه شده. اکنون قرارست دوباره هرچه در آن، به ذهن می رسد، مکتوب کنم. گاهی اوقات از یاد میبرم که اسم وب حرف های نگفتست! آری. قرارست حرف هایی که در اینجا(گلو)ام گیر کرده را با صراحت تمام بنویسم! امیدوارم آمدگی اش را داشته باشم که دوباره خودم بخوانم!(حداقل برای اصلاح)

حال چیزی دارد در مخیله ام راه میرود که البته قدیم ها هم راه میرفت. لیکن این روزها قصد بروز دارد! این که به نحوی خودش را بیرون بریزد و عملی شود. اما خب قرار نیست که هرچی هرچی عملی شود!

یادم می آید این حس باری دیگر هم در تهران-آبان 88- سراغم آمده بود. آن جا در اتوبوسی نشسته بودم و همانجا ثبتش کردم!

لبانش سرخ بود

نه!

فکر میکنم این چشمان من است که از خجالت و ...

نه.

انگار لبان اوست!

وای چه برقی می زند

(به اندازه ی پلکی طولانی، سیاه شدن صفحه ی دید)

کاش هیچ وقت این کار نمیشد!

پشیمانم

افسوس

*

آری و این حس، گاهی اوقات، باز هم می آید. اما باز هم قرار نیست برایش تره خورد کنیم.

فکر می کنم باید کمی صبر کنم. چون الان حال خوشی ندارم.(حال خوش کنایه از بیحالی روحی ست!)

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت1:4توسط (دال.الف.زمستان) | |

فایل صوتی

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت2:2توسط (دال.الف.زمستان) | |

فقط همین

...

+نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت0:42توسط (دال.الف.زمستان) | |

همه چی شلوغ. در هم. هرکس به فکر خودش. ما را هم انگار پشم چقندر نمی دانند. ما منظور چند نفر است. نه من تنها!

او ضاع درونی ام کما بیش رو به بهبود است. بهبود که چه عرض کنم، همان تغییر. چند وقتی ست خیلی بحث می کنم. با خودم. حساب و کتابم کلی بهم می ریزد. مثلا تا با خودم شرط می کنم دیگر به فلان چیز فکر نکنم یا به او توجه و عکس العمل نشان ندهم، در آن واحد همانی می شود که نمی خواهم و نمی خواستم. ما هم که ضعیف. فی الفور می پریم در آغوشش(منظور فرد نیست. اصل مطلب است!!!)

بگذریم. می خواهم به چند تا مطلب تیتر وار اشاره کنم. خبری، سوالی، جوابی، تعجبی. همه مدل. می خواهم فقط به آن ها فکر کنیم. خیلی زیاد. آن قدر که مغزمان توانش را نداشته باشد. آقا، دوست دارم نتیجه بگیرید از آن! یعنی بگیریم.

- وقتی تصمیم میگیری، آدم باش، رو حرفت وایستا. حتی اگه می دونی اشتباهه. می دونی، آخه اگه از اون برگردی، درسته شاید متضرر نشی، اما بعداً با همون می زنن تو سرت. که تو، چقدر زر مفت می زنی.

- تا حالا مرده از نزدیک دیدین. من دیدم. یعنی دیده بودم. ولی دوباره دیدم. چه حالی بهت دست می ده؟ به چی فکر می کنی؟

- شبا که می خوای کله ی خوابتو بذاری زمین، واقعا به دیروز و امروز و فردات فکر می کنی؟(تبلیغ برنامه ی دیروز، امروز فردا بود. پول گرفتم که تبلیغ کنم) آخه من فکر میکنم. واسه همین شبا دیر می خوابم. چون خیلی فکر می کنم. به گندایی که تو طول روز زدم فکر می کنم. به خوبیا(که البته خیلی نیست) هم فکر می کنم!

- گاهی فکر می کنم چرا منم اومدم! چرا اینجام؟ چرا اون طرف نیستم؟ چرا سیاه نیستم؟ چرا خودکشی؟

- آق رضا ، فیلمبردار و تصویربردار سینما و تلویزیون، دیشب به منو حسین دوستم بعد زیارت تو حرم امام رضا می گفت:«یه یارویی، به اسم قادر، تو تهرونه، که یه بار مرده و زنده شده. یعنی بعد سه روز تو سرد خونه دوباره اومده این طرف. حالا همچی می بینه. تازه خیلی ام باحال شده. شفا می ده. مهره های کمر خودشم که 2 و 3 بوده و جا به جا شده بوده رو درست کرده. آق رضا می گفت دوتا ازین آدما تا حالا دیده. قول داد این دفه که رفتم اونجا منم ببره اونجا.»

- یه جا تصویر برداری می کردم، بنده خدا روحانیه، سوتیه قشنگی داد. گفت:«لباس سرد مال زمستونه، لباس گرم مال تابستون»

- یه نفر چند روزه خیلی رفته رو مخم. کلی جولو چشمام می گرده. مشکل اون نیست. مشکل چشماشو کبودیه دور چشاشه. هرچی فکر کی کنم تشنه تر میشم!

- رو 5000تومنی یه حدیث نوشته از پیامبر. فکر میکنین صحت داره. واقعا همون جوری میشه که پیامبر گفته؟

- 2 روزه تازه یه گوشی گرفتم، 200 و خورده ای باهاش اس ام اس فرستادم. خیلی می ترسم. از اعتیادش!

- یک نفر رو مثل من پیدا کنین که خیلی تو زمان هایی که تنهایین باهاتون حرف بزنه.جواب میده. خوب میشین. به شرطی که نصیحتتون نکنه و جلوتون واسته. نکه باز جلو اونم ننه من غریبم بازی در بیارین ها!آدم باشیم!

- واسه اولین بار یه نفر واسه من گریه کرد. البته به غیر از مامانم. شما هم دارین که واستون گریه کنه؟

- از سیگار بدم می آد چون علاوه بر ضرر به جسم، تحقیرم می کنه. اینو من نمی گم. یکی می گه که کلی بابته این ماجرا عصبیه! باعث و بانیشم کسی نبوده جز بازیگر سینما تلویزیون «ا.ت»

- این گرمای 44 درجه ایه مشهد منو وادار میکنه به بالاتر از اینشم فکر کنم. یه چیز تو مایه های رو گاز نشستنو اینا. یا مثلا جهندم!

- تا حالا کسی رو پیدا کردین، یا داشتین که عشوه هاش شما رو بکشه؟ اون قدر که بعضی از کلماتش رو به دلیل بالا بودن غلضت عشوه، نمی تونم از پای تلفن بشنوم. انرژی می گیرم وقتی با این آدم حرف می زنم. فوق العادس

- بعضی از کارگردان ها هم پیدا می شن که سیگار نکشن و سر صحنه روزنامه بخونن. یعنی عند خونسردی.

- وقت واسه خوابیدن زیاده، واسه فکر کردن و تصمیم گرفتن کمه...

 

یا حق والانصاف

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت1:3توسط (دال.الف.زمستان) | |

به نام خدا

«نامه اي براي شما»

چندي است ذهن من و برخی از اهالی هنر مشغول است. درگير است. نمي دانستيم چگونه و به چه شكل ماجرا را برايتان مطرح كنيم و بگوييم كه ما هم همانند شما دغدغه ی فرهنگی و دینی داريم. ذهن مشغولي داريم.

با مطالعه ی تاریخ هنر و فرهنگ در خراسان هر بیننده ای احساس شکوه و مجد می کند. هر چند كه شايد ديگر سودي نداشته باشد. چون خيلي زمان گذشته است و اكنون بايد به حال فكر كرد. اين كه امروز چه داريم و براي فردايمان چه كرده ايم؟!

اساس اين مقاله نامه شايد چيزي نباشد جز آشنايي و پيشنهاد. براي شخصي كه عقبه ي بسيار مفيد و پر باري را داشته و ما نيز افتخار مي كنيم. اما نوبتي هم كه باشد نوبت آن است كه كمي هم ما گلایه و درد دل كنيم. آري از مسئولان و آدم هايي که ادعای کار فرهنگی دارند اما در عمل كاري نكرده اند جز پشت گوش انداختن و به بعدها موكول كردن!

حال باید دید که مشهد و خراساني كه در گذشته های نه چندان دور مهد تمدن و ارتباطات مهم فرهنگي هنري بوده، در حال حاضر چقدر به نسبت آن زمان پيشرفت داشته؟! بد نيست توجهي قابل تأمل داشته باشيم از مشهد قبل و تا قسمتي بعد از انقلاب و حال حاضر!

اين شهر با اين همه يال و كوپالي كه برايش ساخته ايم، كه تا حدودي بي معناهم نيست و نبوده، همچنان يك دانشكده ي به معناي واقعي هنري ندارد!

در اين شهر چند هنرستان هنري وجود دارد. از جمله هنرستان هنرهاي زيباي پسران مشهد كه برجسته ترين آن هاست. مكاني كه زير نظر مجموعه ي وزارت ارشاد اسلامي ست. با رشته هايي چون سينما و گرافيك. بچه هايي كه علاقه مند به تحصيل در اين عرصه هستند، هر كدام در يكي از اين دو رشته عرض اندام مي كنند و بعد از گذر سه سال هر كدام به نحوي از شهرشان خارج مي شوند! آري، از شهري كه بيشتر از هر نقطه ي ديگري، به آن ها نياز است! جواناني با پتانسيل بالا و همت مضاعف! با كوله باري از حسرت و اندوه، كه چرا در شهر خودشان دانشگاهي وجود ندارد كه در آن به ادامه ي تحصيل در وادي هنر بپردازند!؟ و شايد تازه اين اول ماجراست.

تا جايي كه به ياد دارم شما از پيشگامان احداث دانشگاه امام صادق (ع) بوده ايد و همچنين بيانات ارزشمندي هم در وصف هنر و هنرمند عرضه داشته ايد. چه در جمع هاي خصوصي و چه در تريبون نماز جمعه هاي پر فيض و با شكوه حرم حضرت رضا (ع). از جمله مي توان به آخرين بحثتان خطاب به جامعه ي هنري ايران، سينما و فيلم هاي بازاري و تجاري موجود بر پرده ی سينماها اشاره كرد. با مضمون "اکران فيلم های ضد ارزشی در سينماها دشمني واضح با هنر است" كه وزير محترم دولت وقت و معاون ايشان نيز جوابيه هاي نرم و به ترتيب تندي هم به حضرتعالي ارسال و رسانه ها هم منعكس نمودند.

اما به راستي اساس و نقطه ي شروع اين سخنان انتقادي شما از كجا نشأت گرفته است؟ جز اين است كه حرف هاي نگفته ی زیادی داريد؟! جز اين است كه فضاي موجود خراب است و مي توان به مثابه ي مردابي دانست كه هرچه بيشتر در آن دست و پا بزنيم بيشتر فرو مي رويم و بيشتر به فرهنگ ضعيف و بي ارزش غرب نزديك مي شويم؟! جز اين است كه رشته ي اصلي اين اختلافات و اتفاقات و معضلات از دستمان در رفته؟! جز اين است كه پي ريزمان بي هدف و سست بنا شده؟! فكر نمي كنيد به جز يك جا، چند جا مشكل داريم؟! بي نهايت مشكل داريم؟! مسيرمان به كج راهه مي رود انگار؟! اين جا قصد نداريم تا بگوييم كدام فيلم معاند با اهداف و اساس اين كشور و تمدن و كدام موسيقي و موافق و باز هم مخالف است!

مشهدي كه در سال هاي بعد از انقلاب تا به الان خيل عظيمي از هنرمندان و بزرگان خود را از دست داده است و زماني باعث افتخار هر فرد و شخص مشهدي بوده و از اهل اين شهر بودنش افتخار مي كرده، في الحال چه كسي يا كساني را دارد؟!

اگر اين طور به تعبير خيلي ها شمشير از رو بسته ايم، قصدي نداريم جز اصلاح امور به عنوان كوچكترين عضو اين جامعه و در رأس، اين شهر.

اما بعد از اين همه حرف و حديث، بد نيست زبان بگشاييم و مثل خيلي ها كه راه حل نمي گويند و انتقاد غير سازنده مي كنند، راه كارهايمان را ارائه كنيم.

رسيدن به اهداف بزرگ، جز با كسب علم امكان پذير نيست

ما امروز احتياج داريم به رو حيه اي كه بحمدالله در كشور ما به وجود آمده، حفظ كنيم؛ با مفاهيم اسلامي درست آشنا شويم؛ ارزش هاي اسلامي را پاسداري كنيم و علم را براي ساختن دنيايي كه اسلام براي ما تصوير كرده، به كار گيريم. دنيايي را كه اسلام براي مسلمين پيش بيني كرده، بدون علم نمي شود به دست آورد آيه ي "ليظهره علي الدين كله و لو كره المشركون"(سوره ي توبه آيه33) كه چند جا در قرآن تكرار شده، يعني غلبه ي فرهنگي بر همه ي دنيا و به دست گرفتن زمام هدايت همه مردم عالم و هدايت آن ها به سمت نور و معنويت و تكامل الهي. رسيدن به اين هدف بزرگ، جز با كسب علم امكانپذير نيست؛ يعني با جاهل ماندن و بي سواد ماندن و در جا زدن از لحاظ علمي و هميشه محتاج و نيازمند و، سائل به كفِ توليد كنندگان علم بودن، امكان ندارد به آن هدف ها رسيد؛ بنابر اين بايد توليد علم كرد.(بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار جمعي از دانشجويان اتحاديه ي انجمن هاي اسلامي شرق اروپا، 19/5/1381)

تشكيل يك دانشكده ي اسلامي هنري

آيا بستن سينماها و پاتوق هاي تئاتر و مجامع هنري كاري از پيش مي برد؟! آيا سازنده است؟! غير از اين است كه عده اي بيكار مي شوند و آمار بيكاران كشور بالا می رود؟! جز این است که ضد انقلاب زخم خورده از ملت نیز دهانی برای حمله و تخریب علیه نظام پیدا خواهد کرد، سودی به ارمغان خواهد آورد؟! با این ها علناً آن چند سالي را كه فردي با زحمت و مشقت فراوان ليسانس بازيگري يا كارگرداني سينما يا تئاتر اش را گرفته عبث خوانده می شود. ما در اين چند سال حتي سينماي جديدي را تأسيس نكرده ايم تا شايد كمي به مكان هاي تفريحي اين مردم اضافه كنيم! پاتوق هاي تئاترمان همچنان محدود و قليل است! آموزشگاه هايمان اندك و بار علميشان ضعيف است! و اين ها همه از اين خبر مي دهند كه به بخش هنري اين شهر و شايد همه ي شهرها توجه ويژه اي نمي شود! صرف نظر از اين ها چطور مي توانيم وضعيت دانشگاه ها را نديده بگيريم؟! حقير در دانشكده ي هنر دانشگاه آزاد اسلامي اراك مشغول به تحصيل هستم. در اين جا چيزي مي بينم با عنوان هنر متجدد! هنري كه ساخته ي ذهن طيف جديدي از نسل سوم و چهارم است و خداوند مي داند كه نسل هاي نو و ورودي هاي ديگر با خود چه تهفه هايي را از اقسا نقاط اين كشور مي آورند!؟

دانشكده اي كه هيچ رنگ و بويي از معنويت ندارد. آن قدر كه عكس هاي رهبر معظم انقلاب و بنيان گذار جمهوري اسلامي را از كلاس ها بیرون كرده اند. موضوع اين ها نيست. اما فراموش نكنيم كساني كه اين كارها را مي كنند، يقيناً مي توانند اعمالي سخيف تر از اين نيز انجام دهند و غيره! و بحث اهدافي ست كه بايد دانشجو در دوره ي تحصيل خود به آن ها بپردازد، اما سرش را با حاشيه گرم مي كنند و صدها مشكل ديگر كه شايد گنجاندن آن ها در اين مقاله نامه به صلاح نباشد!

به اين قسمت از بيانات مقام معظم رهبري توجه كنيم:

علم مي تواند در خدمت ارزش هاي معنوي قرار گيرد، مي تواند در خدمت حيوانیت و درندگي نیز قرار گیرد.

در دنيا براي اين كه ثابت كنند كه علم، ذات سكولار دارد و دانش با ارزش ها كاري ندارد، خيلي سعي شد و برايش فلسفه درست كردند؛ استدلال كردند و بحث كردند براي اين كه مفهوم دانش را يك مفهوم مجردِ از ارزش ها معرفي كنند... .

علم و عقل، ابزار دو جنبه اي است؛ مي تواند در خدمت ارزش ها قرار بگيرد، مي تواند در خدمت حيوانات و سَبُعيت قرار بگيرد. بستگي به اين دارد كه مديريت علم با چه كسي است. اگر مديريت علم به دست انسان هاي دنيا طلب قدرت طلب و زراندوز و سلطه طلب بود، همين مي شود كه امروز شما در دنيا مشاهده مي كنيد؛ يعني علم، ابزاري براي استعمار، استثمار، تحقير ملت ها، اشغالگري و براي ترويج فحشا، سكس و هروئين خواهد شد. اگر علم نبود، استعمار هم نبود. اروپايي ها به بركت علمشان توانستند در دنيا راه بيفتند و ملت ها را زير سلطه ي استعمار بگيرند... .

اگر مديريت علم دست انسان هاي صالح باشد، اين مسائل پيش نمي آيد و علم در خدمت بشريت قرار خواهد گرفت؛ چون اين ظرفيت را دارد و مي تواند اينطور باشد. بنابر اين، اين كه ما بياييم علم را سكولاريزه كنيم؛ ثابت كنيم كه علم نمي تواند با ارزش همراه باشد، يك مغالطه ي بسيار بزرگ و فريب بزرگ براي ذهن انسان هاست؛ نخير، علم مي تواند با ارزش همراه باشد. معنويت اسلامي با حيوانيت، با فساد و با سوء استفاده ي از علم مشكل دارد، نه با دانش و فناوري و تحقيق. مي تواند معنويت همراه با علم باشد و مي تواند نتايج دانش و پژوهش در جهت معنويت حركت كند. (بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار هيأت علمي و كارشناسان جهاد دانشگاهي، 1/4/1383)

آقاي علم الهدي، شما از بنيانگذاران دانشگاه امام صادق (ع) هستيد. مگر غير از اين است كه مقام معظم رهبري فرمودند:" امروز، يكي از حساسيت هاي استعمار و استكبار و آمريكا و صهيونيست هاي طراحِ فساد در عالم عبارت است از اين كه نگذارند كشورهاي برخوردار از نظام انقلابي، از لحاظ علمي پيشرفت كنند. اين حساسيت، نسبت به كشور ما مضاعف است؛ چون حساسيتي كه آن ها نسبت به اسلام و انقلاب اسلامي دارند، نسبت به هيچ انقلاب ديگري نداشته و ندارند و نخواهند داشت. البته اگر در آينده، انقلابي غير اسلامي تحقق پيدا كند، اين حساسيت را نخواهد داشت. امروز، كساني كه مي توانند دانش را در اين كشور رشد بدهند، بايد احساس وظيفه ي مضاعف كنند؛ چون دشمن نمي خواهد بگذارد ما روي پاي خودمان بايستيم. روي پاي خود ايستادن، آن وقتي تحقق پيدا خواهد كرد كه علم از درون خود ما بجوشد و ما دست گدايي به سمت دشمنان دراز نكنيم. استعدادهاي خوب و برجسته، دانش آموزان تيزهوش و كساني كه مي توانند براي آينده ي كشور مفيد باشند، بايستي خيلي احساس وظيفه و مسئوليت كنند.(بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار با جمع كثيري از دانشگاهيان و طلاب حوزه هاي عليمه، 29/9/1368)

با وجود اين همه مشكل و معظل، چرا دست به كار نمي شويد و دانشكده ي اسلامي هنري را افتتاح نمي كنيد كه هم بدرد اين دنيا بخورد و همان سراي آخرتمان؟! فكر مي كنم با تشكيل اين مكان ارزشمند خيلي مسائل حل شود. ابتدا منشور اخلاقي اي را مي توانيم درست كنيم و به جهانيان ثابت كنيم كه آري، هنري از نوع اسلاميِ آن هم مي تواند وجود داشته باشد و پا به عرصه بگذارد. همان طور كه گفتم، يقيناً منشور اخلاقي ما عوض شده است! البته كه منشوري بوده كه از آن پيروي شود اما في الحال يا در بايگاني ست و يا سوخته!

ببينيد چقدر اوضاع را بر ما سخت كرده اند كه اين قدر بي پروا مجبور به سخن گفتن شده ايم. قبول داريم كه هم سينما و هم تئاتر كشور گاهي به كج راهه مي روند. حتي بعضي از كارها آبروي كارگردان هاي ارزشي را هم برده است. خیلی از اساتید دانشگاهی نیز، نگران این وضعیت می باشند. اهداف بزرگ آن ها هم زير سوال رفته. اما آيا براستي اين تازه كارها نيز مقصر اند؟ مي شود اين طور برداشت كرد كه شايد نمي توانند يا نمي دانند كه راه رفتن چگونه است!؟ و علافه مندند تا ره صد ساله را يك شبه طي كنند. اما اگر فضايي مثل همين دانشكده ي اسلامي هنري يا هنري اسلامي وجود داشت، يا داشته باشد، آدم هايي كه لايق اند و عاشق، به اين مسير وارد مي شوند، تحصيل مي كنند، توسط اساتيد و بزرگان اين كشور تعيين مسير مي شوند و بعد بهترين خروجي هاي اين دانشکده بحساب مي آيند.

همان طور كه مقام معظم رهبري هم گفته اند:

"ما از لحاظ علمي از دنيا عقبيم، آيا راهي براي اين كه اين فاصله را بپيماييم، وجود ندارد؟ اعتقاد راسخ بنده اين است كه چرا، ما مي توانيم از راه هاي ميان بر استفاده كنيم، مي توانيم اين فاصله را كه با يك نگاه سطحي به نظر مي رسد كه هرگز قابل پر شدن نيست چون آن كسي كه با فاصله ي زياد در جلو حركت مي كند و با ابزارهايي كه روز به روز پيشرفته تر مي شود، حركتش سرعت هم پيدا مي كند، مرتب فاصله اش بيشتر مي شود ترميم كنيم. بنده اعتقاد راسخ دارم كه مي توان تصور كرد كه اين فاصله پيموده شود و كمبود علمي حالا در كشور ما و كشورهاي مشابه ما و شكاف و زخمي كه بوجود آمده، ترميم شود.

آنچه ما را تشجيع مي كند كه اين فكر را دنبال كنيم، وجود استعدادها در داخل كشور است. اما دوستان! استعداد به تنهايي كافي نيست. تأكيد بنده اين است: استعداد شرط لازم است، نه شرط كافي. در كنار استعداد، تلاش و مجاهدت عالمان، انديشمندان و استادان هم لازم است.(بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار اساتيد دانشگاه هاي سراسر كشور، 22/8/1381)

وقتي كساني كه مساوي با موازين شرعي و اسلامي و با توجه به منشور اخلاقي هنري وارد جامعه شوند، مي توان آن ها را بهترين مهره هاي اين كشور دانست. كه هم مورد استفاده ي اين نظام و انقلاب هستند و هم خروجي هايي درست و خدايي به حساب مي آيند و خاري در چشم بيگانگان!

در پايان به سخنان گهربار و ارزشمند رهبر معظم انقلاب، آيت الله خامنه اي اشاره مي كنم كه چكيده ي اين مقاله نامه و محرك اصلي اين حقير براي نوشتن اين دلنوشته بوده است.

هنر ديني، هنري است كه بتواند مجسم كننده و ارائه كننده آرمان هاي دين اسلام باشد

پيروي از هنر ديني را نبايد با هنر قشري و تحجرگرا و به تعبير دوستمان، پيروي از روش هاي فلان مجموعه جاهل و نادان اشتباه كرد. بي خود به خودتان تهمت نزنيد. هنر ديني عبارت است از هنري كه بتواند مجسم كننده و ارائه كننده آرمان هاي دين اسلام كه البته برترين آرمان هاي اديان الهي است باشد. اين آرمان ها همان چيزهايي است كه سعادت انسان، حقوق معنوي انسان، اعتلاي انسان، تقوا و پرهيزگاري انسان و عدالت جامعه انساني را تأمين مي كند. البته هيچ الزام و اجباري وجود ندارد كه اين گونه عمل بشود يا نشود. كساني كه با نظرات من در اين زمينه ها آشنا هستند، مي دانند كه بنده معتقد نيستم كه هنر با بخشنامه و دستور و فرمان و حكم و اين طور چيزها درست مي شود؛ اين از آن چيزهايي است كه با حكم درست نمي شود؛ بايد انگيزه وجود داشته باشد؛ هر چند انگيزه هاي ناپاك هم وجود دارد.

( بيانات رهبر معظم انقلاب در جمع اصحاب فرهنگ و هنر و انديشه كشور، 1/5/1380)

والسلام علی من اتبع الهدي

دانيال اسماعيليان

دانشجوي انصرافی كارشناسي بازيگري

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت17:23توسط (دال.الف.زمستان) | |

مصاحبه با برزو ارجمند، كمند امير سليماني، محمد كاسبي و مجيد اخشابي

ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت9:1توسط (دال.الف.زمستان) | |

«اندر احوالات زائرين»


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت9:17توسط (دال.الف.زمستان) | |

مقدمه:

   متن گزارشي اي را كه مي خوانيد مربوط مي شود به امتحان گزارش نويسي مان. و نمره اش را هم 17 گرفته ام. بالاترين نمره ي كارنامه ام!!؟!!

آخرين باري كه مي بينمش در سالن تئاتر است. سرد و پر سكوت. تنها، لامپي كه بر بالاي سن روشن است سالن را روشن كرده. بي صدايي همه جاي سالن را فرا گرفته. بناست تا با او در مورد اجرايي كه پايان نامه اش محسوب مي شود، صحبت كنم. نمايشي در مورد وقايع بعد از عاشورا. آن زمان كه سر حسين را سوار بر نيزه به همراه اهل بيت به قصر يزيد مي برند.

***

همه جا را دود فرا گرفته است. همه آتش روشن كرده اند. آخر چشم هاي همه مي سوزد و اشك مي ريزد. به خاطر فرزندان، برادران، خواهران، خويشان، دوستان و هركس ديگري كه شهيد شده. به خاطر اشك در آور هايي كه براي متفرق كردن مي زدند، نيروهاي امنيتي! يك دختر چادري- كه كم سن و سال است- گريه مي كند. آخر چشم هاي او نيز سرخ ست و خيس. زير لب چيزهايي مي گويد. موهايش كه با عرق صورتش خيس شده، از زير مقنعه اش بيرون زده. نمي فهمم چه مي گويد! انگار فحش مي دهد. يا شايد هم كسي را صدا مي زند. مادر آرامش مي كند. اما انگار بي فايده است. تنها كاري كه مي توانم انجام دهم اين است كه سيگار هايي را كه يك نفر به دستم داد، دودشان كنم و به صورت ديگران بريزم تا شايد التيام بخش آن سوزش باشد. انگار كه كسي هيچ اتفاقي برايش نيافتاده باشد و اشك در آوري نخورده باشد، دوباره به خيابان آمدند. اين بار شلوغ تر، پر هياهو تر.

***

استاد دستور مي دهد تا همه صندلي هاشان را دوار شكل بچينند تا بچه هايي كه قرار است با بازي هاشان ايده اي بدهند تا گزارشمان را بنويسيم، راحت تر بازيشان را انجام دهند. شروع مي كنند به راه رفتن و گفتن:

a) بايد بنويسيم ... بايد بنويسيم!

b) در مورد چي؟

a) بايد بنويسيم...

b) در مورد چي؟ در مورد چي؟ ها؟

c) لئوناردو داوينچي!

a) آها... تو ... آره ... تو كه گفتي لئوناردو داوينچي ... چرا؟ چرا گفتي لئوناردو داوينچي؟ ها؟ ها؟ ها؟

استاد بعد از چند دقيقه، وقتي حسابي بازي مي كنند آن ها را به استراحت دعوت مي كند تا كمي حرف بزند. از همه چيز. از عنوان چند كتاب! "زني عاشق در ميان دوات"، "..." و ... .

***

سربازي مي آيد به نزد يزيد. مي گويد دختري از اسيران(اهل بيتيان) اصرار بر ديدن پدرش دارد. خيلي گريه مي كند. خيلي بهانه مي گيرد. يزيد در حالي كه شرابي از جو سر مي كشد، بلند بلند مي خندد و مي گويد كه پدرش؟ او كه مرده! سرش را ببر تا شايد بفهمد پدرش مرده! سرباز تشت طلايي را كه سر حسين در آن است به سمت خرابه اي مي برد كه در آن جا اهل بيتيان در بندند. از براي رقيه. تا شايد آرام گيرد. تا شايد بفهمد چه شده است. تا شايد كمتر جوياي حال پدر باشد. تا شايد باور كند كه سر پدرش را بريده است شمربن ذالجوشن! رقيه ي سه ساله پارچه ي سبز رنگي كه بر روي سر پدرش گذاشته اند را بر مي دارد و ... .

***

مي بينم. سنگي را. با همين چشمان سرخ شده ام. كه از آن سر چهارراه از دستان جوانكي در ميان آن همه پر محاسن، اصابت مي كند بر سر پسري كوتاه قد با پالتواي قهوه اي رنگ كه صورتش را بسته است با پارچه اي سبز! مي بينم. سري را كه حالا شكاف دارد و من ترسيده ام از اين همه خون. لحظه اي پاهايش سست مي شود و مي خواهد كه بنشيند بر زمين. اما ميسر نمي شود و بر مي خيزد و فرار مي كند. عده اي به دنبال مردمان راه مي افتند. با آلاتي دراز و مشكي رنگ كه وسيله ايست مثال همان چماق خودمان. دنبالش مي كنم تا پارچه اي كه از كسي گرفته بودم را پرده ي زخم عيانش كنم. اما نديدمش. در ميان آن خيل معترضان پيدايش نكردم، انگار!

***

استاد مي خواند. از فروغ:

دلم براي باغچه مي سوزد

كسي به فكر گل ها نيست

كسي به فكر ماهي ها نيست

كسي نمي خواهد باور كند كه باغچه دارد مي ميرد

كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است

كه ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهي مي شود

و حس باغچه انگار

چيزي مجردست كه در انزواي باغچه پوسيده است

حياط خانه ي ما تنهاست

حياط خانه ي ما در انتظار بارش يك ابر ناشناس

خميازه مي كشد

و حوض خانه ي ما خالي ست

ستاره هاي كوچك بي تجربه

از ارتفاع درختان به خاك مي افتند

و از ميان پنجره هاي پريده رنگ خانه ي ماهي ها

شب ها صداي سرفه مي آيد

حياط خانه ي ما تنهاست

***

سربازي وارد مي شود. با شتاب. اما اين بار تنها نيست. با پيرزني گوژ پشت. درحالي كه به سمت امير المؤمنين، يزيد مي آيد زير لب نيز زمزمه هايي دارد. يزيد از او سؤال مي كند. پير زن نيز حرف هايي دارد كه براي يزيد جالب به نظر مي رسد.

- زماني كه سر حسين را بر بالاي نيزه به سوي قصرتان مي آوردند، براي اين كه نگاه آن خارجي به زنان و دختران نامحرم نباشد، حتي پولي به سرباز حامل سَر حسين دادم تا جلوتر برود. تا بلكن من هم در اين كار شريك شده باشم.

يزيد او را تحسين مي كند اما پير زن شروع به نفرين كردن بر مي آيد. دمي خود را نفرين مي كند و دمي يزيد را. باز هم مي گويد.

- وقتي براي لحظه اي فرزند گرانقدر همان سري كه اكنون در آن تشت طلائي ات مي باشد بر من ظاهر شد و به من فهماند كه حسين از خارجيان نيست بلكه كسي ست كه در راه اسلام جانش را فدا كرده و نيز خانواده ي خويش را، سخت ملتهب شدم و از ايشان سوال كردم كه هنوز هم جاي توبه و بازگشت هست و ايشان سري به نشانه ي تأييد فرود آوردند و ... .

يزيد پس از شنيدن نفرين هاي پير زن فرمان قتل وي را صادر مي كند.

***

من هم مثل ديگر دوستانم در تعجب ام. درك حرف هايشان برايمان سخت است. آخر حرف ها با عمل نمي خواند انگار. آن ها يك چيز مي گويند اما زير دستي هاشان كارهاي ديگري انجام مي دهند، لابد! يكي از همين بالا بالايي ها مي گويد كه ما مي خواهيم امنيت برقرار كنيم. اما اين تمام چيزي نيست كه ما از آن ها مي شنويم. بي شك هنوز هم حرف هاي نگفته اي هست كه نگفته اند، اما! خودشان هستند. خودشانند كه فرمان تخريب اموال عمومي را صادر مي كنند! با همان چوب هاي مشكي رنگشان شيشه ي مغازه ها را خورد مي كنند! بدون هيچ ترسي چوب هاشان را بر عابرين فرود مي آورند! موتور سيكلت ها و ماشين هايي كه كنار خيابان ها و كوچه ها پارك شده، كه حتي در زير تابلوي "پارك ممنوع" نيز نيستند كه شايد بگوييم به اين جرم شيشه هاشان خورد مي شود و درهاشان ضربه مي بيند! و آري، خودم مي بينم سربازي را كه بر روي ديواري شعار مي نويسد. بر عليه "... و ...". نمي دانم كه است كه اين گونه خط مي دهدشان! اما حسابش با كرام الكاتبين!

***

استاد به بچه ها اشاره مي كند كه اگر مي توانند و مي دانند، شعري را با هماهنگي يكديگر سر دهند! خودشان هم زمزمه مي كنند انگار:

يار دبستاني من ...

چوب الف بر سر ما ...

حك شده اسم من و تو ...

تركه ي بيداد ستم ...

زخم بي فرهنگي ما ...

خوب اگه خوب، بد اگه بد ...

دست من و تو بايد اين ...

كي مي دونه كي ...

همه با هم پاهاشان را به زمين مي كوبند، خيلي آرام و در عين حال، حماسي! و استاد مي خندد!

***

فرياد مي كشد. داد مي زند و با خيزراني كه در دستش گرفته در حالي كه مست شده و لا يعقل بر سر و صورت آن سر بريده مي زند. مي خندد و بد و بيراه مي گويد. هنده مي آيد. همسرش! نفرين گويان به يزيد!

- وقتي به خرابه اي رفتم كه اسرا را در آن جا نگهداري مي كنيد، صداي ناله ي زني را شنيدم و فهميدم كه كسي نيست جز زينب! جوياي حال حسين شدم و او نيز گفت كه سر حسين در قصر توست. من سال ها در خانه ي آن ها بزرگ شده ام و كنيزي شان را كرده ام. چطور جرأت كردي حسيني را كه پيامبر مي گفت او و برادرش جوانان اهل بهشتند را سر بري؟ نفرين بر تو باد! چه كرده اي؟ هان؟

يزيد پشيمان شده است انگار. نمي داند چه بايد بكند. خسته شده است. هركسي مي آيد و چيزي مي گويد و تنها كاري كه مي تواند انجام دهد فقط اين است كه آن ها را زنداني كند و بكشد. اما تا كي؟ چند نفر؟ بالاخره؟ همسرش را چطور؟ او را كه نمي تواند زنداني كند يا بكشد. از بيرون قصر صداهايي مي آيد. مردم حرف هايي مي گفتند.

- مي گويند مردي براي انتقام از خون حسين قيام كرده. لشكر كشي كرده. مي گويند او مختار است!

يزيد حراسان شده است. صدا ها هر لحظه بيشتر و بيشتر مي شود!

***

نمي دانم چه شده است اما انگار ديگر نمي ترسند از خون و اشك در بياور و ضربه هايي با آن چوب مشكي رنگ. تا جايي كه گوش هايم توان شنيدن دارد مي شنوم و چشمانم مي بينند. و من چشمانم را باز كرده ام. تا ببينم. تا به آيندگان هم بگويم كه چه چيزهايي ديده ام.

***

استاد به بچه ها مي گويد كه مي توانند بنويسند. هر كسي چيزي مي نويسد و جايي مي رود. يكي روي زمين، يكي آخر سالن، يكي در نمازخانه و ... . برايم پيامكي مي آيد.

- در شگفتم از مردمي كه زير شلاق ظلم زندگي مي كنند و بر حسيني مي گريند كه آزاد زيست.

***

كاتبي كه در قصر وقايع را مي نويسد، خسته مي شود. ديگر كسي در قصر نيست. به نزد يزيد مي رود و از او اجازه ي مرخصي مي گيرد. مي گويد كه اي امير مي خواهم براي هميشه از محضرتان مرخص شوم. پير و خسته ام. مي خواهم اواخر عمر را در كنار اهل بيتم باشم. او كه هر واقعه اي را مي ديد، بايد مي نوشت، در بعضي اتفاق ها از يزيد سوال مي كرد كه يا امير، بنويسم؟ بنويسم؟ و يزيد هم مي گفت كه آري بنويس! هر چند كه مي دانم بر عليه خودم است، اما بنويس!

يزيد با حركت دستش به او مي فهماند كه مي تواند مرخص شود. وقتي به سمت ميز كاتب مي رود، مي ترسد، انگار كه سر بريده ي يكي از عزيزانش را به او نشان داده باشند به عقب مي رود و گوشه گوشه هاي قصر را زير و رو مي كند. مي خواهد وقايعي را كه كاتب نوشته بخواند! اما كتاب را پيدا نمي كند. در جايگاه هميشگي اش نمي بيند!

و كاتب، كتاب تاريخ را با خود برده است انگار. شايد براي آيندگان!

(دال.الف.زمستان)- اراك

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت20:47توسط (دال.الف.زمستان) | |

نمی دانم کدام باب میلم بود؟ شنیدن صدای بوق ماشین ها، دیدن گشتن پشه ها به دور لامپ پر نور زرد رنگ مغازه ی عطاری یا نشستن در اتاق گرم گرم مسافرخانه ی با قدمت 70،60 ساله ی پدر بزرگ؟!

خیلی در اتاق نشستم، گرمم شده بود. پنجره را باز کردم. انگشتان پاهایم یخ کرده بود. پاهایم را بر روی بخاری گازی پدر جان گذاشته بودم. هر مسافری که در رفت و آمد بود یک نگاه عجیبی می کرد و پله بالا رفتنش را ادامه می داد. روزنامه خواندنم تمام شده بود. به ماشین ها که نگاه می کردم، نفرتم افزون می شد. آخر هر گاری چرانی، یک ماشین داشت! این که نمی شد. جایی که بایستی می رفت، مثل هم ... به زمین میخ شده بود و جایی هم که نمي بایست می رفت، موتور جت جا کرده بودندش انگار! دخترها هم که دیگر تکراری شده بودند. هر کدام با یک نوع ساز. من هم دیگر رقصی بلد نبودم که بخواهم با این همه ساز و آواز برقصم!؟

با این همه جای شکرش باقی است که صفوف اول نماز جماعت جمعه، همه پیر و پاتال و همه یا خواب، یا خواب خواب!

نماز جمعه هم جمعه شده انگاري...!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت10:10توسط (دال.الف.زمستان) | |