تبليغاتX
رازها و آرزوهای دل هر عاشق و معشوق

رازها و آرزوهای دل هر عاشق و معشوق

حرف های نگفته...

قبل از هر چیز لطفا صحیح بخوانید. تامل کنید.صبر پیشه کنید:

 

که پیش چشم مست تو شراب خوار می شود؟

                                                              که پیش چشم مست تو، شراب، خوار می شود!

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت12:3توسط (دال.الف.زمستان) | |

لحظه دیدار سخت است

دیدن تو

دیدن آن صورت تو

خنده های کودکانه

زلف های روی گوشت

بوی مست انگیز جسمت

چشم هایت

آن دو چشم بی مثالت

وای سخت است

***

ای زمینی ها بفهمید

من اسیرم

من اسیری بی مسیرم

من اسیرم

****

لحظه دیدار سخت است

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت17:6توسط (دال.الف.زمستان) | |

بسم الله

 در سر ما عنقريب

حرص و هوس دست به سر مي شود...

                                                        ‹‹ب››

     آرامشم را از بين برده اند. روحم در آزار است. احساس مي كنم كه نيازمند ترين آدم ها شده ام. پول هايم زود تمام مي شود. نمازهايم را با بي نيازي مي خوانم. چشم و گوشم پرشده از بدي ها. قبل ها اگر حرفي مي زدم كه باعث رنجش خاطر ابليس بود، احساس خوب پيدا مي كردم. نور را مي ديدم. لمسش مي كردم. اوج مي گرفتم و احساس نياز مي كردم. اما افسوس كه حالا نورم را خاموش كردم و تنها روشنايه راهم را و نمي دانم تا نزديكترين آبادي چقدر راه است. وقتي در چنين راه هايي مي افتم گلويم خارش پيدا مي كند! دوست دارم گريه كنم. نمي دانم فرياد كمك سر دهم يا در گوشه اي بنشينم و زار بزنم؟! نمي دانم. واقعا نمي دانم. كه مي داند كه بايد چه كند؟ آيا هستم؟ نكند گمشده باشم؟ خدايا، حبيبا، انيسا، عزيزا، محرما، معشوقا، رحيما، مرهما، كجايم؟ كجاي اين خلقتت؟ بيدارم يا خفته؟ زنده ام يا مرده؟ چه كردم كه اين اندك نور را هم از دست دادم؟ ولي بگو كه از كجا نشأت گرفته؟  كدامين فعلم خطا بود كه مرا به اينچنين گمراهي بزرگي رساند؟ بار معبودا، زبانم الكن است از اين همه بي حيايي وناداني ام. درمانده شده ام. اما نا اميد نيستم. مي دانم كه اگر نا اميدي پيشه كنم كفر ورزيده ام و از جمله ي ضالين محسوب مي شوم. اما اي زيبا، آشنايم كن با آن علم هايي كه در نزد خود داري و من تا زماني كه پاك نشوم و خود را از اين خطاها مبرا نكنم، مي دانم كه به آن ها دست پيدا نمي كنم و راهم را پيدا نمي كنم! پس انوار لطفت را شامل حالم كن و پيدايم كن. مگر اين تو نبودي كه گفتي اگر اين آدميان مي دانستند كه چه شوقي دارم به نزد من آيند، بند بند وجودشان از هم مي گسست؟! حال آمده ام. هرچند با كوله باري از بدي هاي عالم، اما مگر ستار العيوب نيستي؟ مرا درياب كه هيچ حالي ندارم. پاهايم آماس است و گلويم خشك. چشمانم سرخ و جسمم لمس. بيزارم از اين آشفته بازار دنيا. دنيا... نمي دانم اما در اين عالمي كه براي خودم درست كرده ام، خيلي مشتاقم بدانم كه خودت چه حالي داري وقتي از تو سوال مي كنند دنيا را چگونه توصيف مي كني؟ يا اين كه اولين چيزي كه بعد از دنيا به ذهنت مي رسد چيست؟ نمي دانم چه حالي داري وقتي بنده هايت را در حال خوبي كردن و بدي كردن مي بيني؟ نمي دانم واقعا چه حالي داري!؟ خشم سراسر عالم و وجودت را فرا مي گيرد يا مثل ما بنده هايي كه در اين زمين بوگندو شيريني و شكلات پخش مي كنيم تو هم كاري مشابه ما انجام مي دهي يا شايد هم بهتر و…

     شناخت فراواني از تو ندارم. نه چنانم كه تو را همچو عابدان ستايش فراوان كنم و نه همچو كفارم تا تو را منكر شوم و از تو و مرسلينت بدگويي كنم. گاه آنقدر عاشق مي شوم كه فكر مي كنم مرا در همان لحظه از روي اين آواره ي دنيا بر مي داري و به خود مي رساني و آنقدر منتظر چنين لحظه اي مي شوم كه ديگر از دستت ناراحت مي شوم. آنقدر لجم در مي آيد كه با خود عهد مي بندم اهورايي شوم كه بي مانند باشد. اما آنقدر مي ترسم كه با خود مي گويم: نكند آن زمان برسد كه بخواهي مرا جان بستاني؟ ياد آن آب چرك هايي مي افتم كه وعده دادي شراب جهنميان است! ياد آن گرزهاي آتشين، آن عذاب هاي غير قابل تحمل... واي!!!

     وقتي سيگاري آتش مي زنم، تا زماني كه بناست خاموش شود به آن نگاه مي كنم و در دست نگه مي دارم، با خود مي گويم آيا مي توانم دستم را عقب نكشم و چوب را نياندازم؟ آيا توان نگه داري همان كوچك آتش را دارم؟ تا به حال نتوانسته ام از آن همه كبريتي كه آتش زده ام يك كدامشان را در دست نگه دارم و به خودم ثابت كنم كه مي توانم و توان دارم. من توان اين آتش كوچولو را ندارم. چطور مي توانم آن همه عذاب هاي گوناگون را تحمل كنم؟

 ببخش مارا:

 خداوند بزرگ تر است. حمد و سپاس براي توست اي پروردگار جهانيان. بخشنده اي و مهربان. صاحب روز جزا. تنها تورا مي پرستم و از تو ياري مي طلبم. ما را به راه راست هدايت كن. براه همانهايي كه بهشان نعمت دادي. نه راه آن هايي كه بهشان غضب كردي و نه گمراهان.همانا بهترين نام ها از آن توست كه تو برتريني و بهترين.

 نمي بخشم زيرا:

 و شما وقت مرگ بر بالين آن مرده حاضريد و مي نگريد(84)

ما به او از شما نزديكتريم اما شما معرفت و بصيرت نداريد (85) واقعه

 (دال.الف.زمستان)

+نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت20:30توسط (دال.الف.زمستان) | |

بسم الله

                    سبز سبزم ريشه دارد

                                                      او درختي استوار است...

سلام...

من پدر ندارم.

منُ مي شناسي؟ من همونم كه نمي شناختمت! همون كه نمي دونستم يك تويي هم تو دنيا هست! همون كه  اگه سرطان داشتي بهش اهميت نمي دادم و اصلا برام مهم نبود كه تو سرطان داري! همون كه اگه تا قبل از اين جنازت رو كنج خيابون در حالي كه داره خون از سرت مي ره مي ديدم بهت اهميت نمي دادم و راه خودمُ ادامه مي دادم. همون كه اگه عده اي به تو بهتون مي زدن اصلا برام اهميت نداشت! همون كه اگه بهت يه عالم صفت بد و غير منصفانه نسبت مي دادن و تو رو به يكسري كارهاي نكرده متهم مي كردن، اصلا بهش فكر نمي كردم و برام مهم نبود! و تو هموني كه خيلي مي دوني و نمي خواي بفهموني كه مي دوني. و چون مي دوني اين قدر فروتني. و من هموني ام كه مي دونم كه تو، خيلي مي دوني اما، همه اينُ نمي دونن!

     اما همه ي اين ها مال قبل از اين بود كه من تو رو نمي شناختم. خوب حالا كه مي شناسمت! حالا ديگه نمي خوام بي تفاوت باشم. حالا ديگه نمي خوام بي خياليِ خودم رو با روشن كردن سيگارم وقتي كه دارم خبر اومدن تو رو تو روزنامه مي خونم، ثابت كنم! ديگه نمي خوام اين همه اشتباه رو دوباره ببينم و بِچِشم و تحمل كنم! ديگه نمي خوام… .

   حالا مي خوام به تو بگم و بفهمونم كه من تو رو مي شناسم. نامه ي من از اون نامه ها نيست كه توش نوشته:

   سلام.

     پدر من معلول است. مادرم دو شيفت در كارخانه ي دوست دايي ام كار مي كند. مادرم خسته است. واريس دارد. اما من و خواهرانم وقتي به او مي گوييم كه كار را كمتر كند او گريه اش مي گيرد و با ما دعوا مي كند. مرضيه، خواهر بزرگترم كه سوم دبيرستان است، درس را خيلي دوست دارد. او ديگر مدرسه نمي رود. چون يك شب كه ما خواب بوديم، او چراغ اتاقش روشن بود و در حال درس خواندن بود. مادرم وقتي ديد او چراغ را روشن گذاشته، او را كتك زد. مرضيه آن شب پشتش كبود بود و چون خيلي گريه كرد پدر بيدار شد. پدر خيلي سرفه مي كرد. آمبولانس پدرم را برد. مرضيه مي گفت مامان گفته چون پول برق بالا مي آيد و ما پول پرداخت آن را نداريم، من نمي توانم درس بخوانم. مرضيه ديگر درس نمي خواند. او شب ها خيلي دير به خانه مي آيد. يك بار وقتي رفته بودم تا از نانوايي كوچه نان بگيرم، ديدم مرضيه از يك ماشين خيلي خوشگل كه خيلي گنده هم بود پايين آمد. من سرم را برگرداندم تا مرا نبيند. مرضيه خيلي زيبا شده است. او ديگر به حرف مادرم گوش نمي دهد. او ابروهايش را برداشته... .

   مي بيني؟ تو نامَم هيچ چيزي ننوشتم كه فكر كني ازت چيزي مي خوام. نه! اصلاً. هيچ نام و نشوني ازت ندارم كه بهت نامه بدم و اين حس و حالم رو بهت بگم. حتي تلفنت رو هم ندارم تا بهت زنگ بزنم و بغضم و باز كنم. با خودت فكر كردي چرا گفتم بغض؟ آخه من پدر ندارم. همون اول نامه بهت گفتم كه نامه ي منُ يه جور ديگه بخوني. شما شبيه پدر منين. خيلي شبيهين به هم. خيلي. خنده هاتون. ريشاتون. از همه شبيه تر عينكاتون. اون عينكشُ هنوز دارم.

   چون آدرسي ازتون نداشتم، تنها چيزي كه به ذهنم خورد تا شايد بتونم از اين طريق حرفامُ به شما برسونم اين بود كه نامه براتون بنويسم. دوستامَم منُ كمك كردن تا اين نامه رو خيلي زياد تكثير كنيم. حالا ديگه يكم اميدوار شدم. چون از اين نامه دارم و به همه مي دم. به دختر پسرا، به پيرمرد پيرزنا، تو خونه ها و ماشينا. آخه ته دلم روشنه. يكي بهم مي گه از توي اين همه آدم يكي هست كه يا پسرخالتونه، يا از دوستاي دوران دانشگاهتون، يا چميدونم بالاخره باهاتون رابطه داره و اين نامه ي من دستتون مي رسه. خنده هات خيلي شبيه بابامه. يه عكس از اون خنده ي خوشگلش داشتم كه متأسفانه گمش كردم. چند نفر اومدن خونمُ زيرُ رو كردن كه ظاهرا تو اون ماجرا گمُ گور شد. و حالا ازت مي خوام كه يه عكس برام بفرستي كه هم توش نامم دستت باشه هم خنديده باشي، هم عينكت به چشمت باشه و هم اون شال سبزت دور گردنت باشه.

     حالا از تو باباي مهربونم مي خوام كه زودي بياي و همه رو بخندوني. مثل اون قديما كه ميشستي تو حياطُ پيچ راديو رو باز مي كرديُ ‹‹يار دبستاني من›› گوش مي كردي. بياي تا همه خستگيشون از اين تنهاي مچاله شده و فرسوده در بِره.

     در ضمن من مثل فرهاد نيستم كه كوه از سر راهم بردارم ولي تو خوب مي توني كوه ها رو از سر راحت برداري. خيلي خوب مي توني!

     اميدوارم به اين جملت كه گفتي هنوز هم اميدي هست، اميدوار باشي. (چون من اين جملتُ به رنگ سبز تو اتاقم نوشتم و قاب گرفتم.)

 

(دال.الف.زمستان)

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت23:43توسط (دال.الف.زمستان) | |

بسم الله

 تا به حال فكر كردي چه طور آدمي هستي؟

تا به حال به اين فكر كردي كه چه قدر به آدم هايي كه از گذشته تا امروز با اون ها برخورد داشتي، احساس دين مي كني؟

تا به حال به اين فكر كردي كه چند سالته؟

تا به حال به اين فكر كردي كه چه قدر مي دوني؟

تا به حال به اين فكر كردي كه تا الان چه ها كردي؟

تا به حال به اين فكر كردي كه اين همه آدم براي چي اومدن؟

تا به حال به اين فكر كردي كه تو براي چي اومدي اينجا؟

تا به حال به اين فكر كردي كه خدا كيه؟

تا به حال به اين فكر كردي كه اين همه آدم چرا دارن مثل خر كار مي كنن و پول در مي آرن و به همديگه احترام ميذارن و فحش ميدن و غيبت مي كنن و دعوا مي كنن؟

تا به حال به اين فكر كردي كه چه قدر فكر كردي؟ 

     آره آيا واقعا تا به حال اين همه وقت داشتي كه بشيني و به سوال هايي اين چنيني جواب بدي؟

     خيلي جالبه ها!!!(چي؟) همين كه تو ميشيني و اين سوال ها رو مي خوني و بعد براي خودت توي ذهن خودت جواب مي دي؟(اصلا هم جالب نيس!) گاهي اوقات هم به همون جواب هايي كه دادي، خودت نمره مي دي!(اين يك قلم اشتب زدي!) يعني يك جورايي خودت رو متهم مي كني و گاهي تبرعه.

     جالبه نه؟(چي؟) اين كه آدم بعضي وقت ها به خودش تلنگري بزنه و گاهي هم عمل كنه! آخ كه چقدر  قشنگ مي شد اگه اين اتفاق هر روز و هر روز مي افتاد و يك جورايي خودمون رو بهتر مي شناختيم(اتفاقا بر عكس اصلا هم جالب نمي شد!) يك جورايي بيشتر حواسمون به خودمون و كارهامون مي بود. ولي افسوس كه اين دعايي كه هميشه بزرگ ترها و ريش سفيداي ما مي خونن، ورد زبونمون نيست؛ (اين ديگه راس گفتي)

"خدايا ما رو آني و كمتر از آني به خودمون وا مگذار"

     فكر مي كنم كه اين كار رو از همين امروز صبح هم مي تونيم شروع كنيم. ما مسلمونا يه مناجات ها و گفتگوهايي داريم با خدامون كه همين كار رو انجام ميده. يعني تجديد پيمان. منتهي با يك ادبيات دقيق تر و خودموني تر. يعني ادبياتي كه قدسي. مال خودشه. مثل "دعاي عهد"(مثال زده شده ها...!) تا به حال خونديد؟ اصلا مي دونيد چيه...؟

 (اضافه کنم که من این دعا رو نمی خونم... پس به من خورده نگیرید یک وقتی! این صرفا یک پیشنهاد و مثال هست... حتما هم هست)

تا يكمي فكر كنيد بر ميگردم...

 

يا حق والانصاف

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت9:12توسط (دال.الف.زمستان) | |

بسم الله الرحمن الرحيم

مقدمه:

           خيلي سخت است پاسخ دادن به اين سوال پر پي و پيمان. آخر چي بايد جواب داد؟ شما مي دانيد؟ به آن فكر كرده ايد؟ با آن گلاويز شده ايد؟ گلاويز شده ايد تا شايد يكي از شما خون دماغ يا پيراهنتان پاره شود؟ فكر نمي كنم! البته به اين معني كه رسماً به آن فكر كرده باشيد. بنشينيد و خودتان و فكرتان و زندگيتان را مشغول به جواب دادن اين سوال كنيد. خب بيشرف خيلي پيچيده است. حرف ها دارد براي گفتن. گوش مي خواهد به اندازه ي دوتا گوش فيل كه ماشاءالله عاجزيم. فقط براي مقدمه چيني... .

           آدم را هول و ولا بر مي دارد وقتي مي خواهد سوال شفاهي كسي را جواب بدهد. ديده ايد؟ اگر يادتان باشد(دوران راهنمايي يا دبيرستان) اصولا بچه ها( دختر و پسرش به خودتان بستگي دارد) از شفاهي پاسخ دادن شانه خالي مي كنند. مخصوصا به دبيرها و استاداني كه بد اخلاق و اخمو هستند.(البت هنوز هم هست ها...!) خدا آن روز را نياورد كه چرت و پرت تَف دهي(!) آنچنان جلوي ديگران سنگ روي يخت مي كند كه شكر بخوري دفعه ي بعدي سوالاتشان را بي پاسخ بگذاري يا شِر و وِر بگويي. واي، فكر كنيد، بدنت داغ مي شود، دست ها و صورت و زير بغل و... را عرقي سرد بر مي دارد و خدا خدا مي كني كه زودتر سوالاتش تمام شود و بگويد برو گمشو بتمرگ...!!!!!

          حالا خدارا شكر مي كنم كه اين سوالي كه از بنده ي حقير شده به صورت كتبي بوده (آخه آدم تو كتبي هرچي دلش مي خواد مي نويسه و هيچ محدوديتي هم نداره، يعني دقيقا عكس شفاهي) و من هم قصد دارم با اين نوشته ها هم خودم را و هم ذهن شما دوستان عزيز را آماده كنم.(يعني اگه شفاهي بود من چي مي گفتم؟؟؟ شما بگين...!؟!)

          واقعا پيچده است. ذهن مشغولي خيلي دارد. خيلي خودم را بابت پاسخ به اين سوال دوست عزيزم( البته اگر قابل بدانند كه نمي دانم كيستند و از كدام ديارند(radepa ي عزيز)) درگير كرده ام و قصد دارم كه ديگر شروع كنم و بگويم.

****************

         بسم الله: نه براي من و نه براي هيچ كس واضح نيست كه چه كسي را بيشتر از همه دوست دارد. مثلا يكي مي گويد الله را بيشتر از هركس. يكي مي گويد هيوا را از همه بيش، يكي پدر يا مادرش را، يكي حيوان خانگي اش يكي آقا را و اصلا معلوم نمي شود كه آيا دوست داشتن قانون خاصي دارد يا هردم بيلي است و بايد در اين رابطه در جواب دادن از سيستم "اوستا قولوسي" استفاده كنيم، شايد. من كه شخصا نمي توانم جوابي صريح در اين رابطه بدهم. دليل دارم. ببينيد:

 

        الله: قاطعانه نمي گويم.(بيشرف كافر برو گمشو بمير!) اين دنيا مال ايشان است، درست. آن هم 7دانگ، بازهم درست. من مال ايشانم، درست. او مال همه است، بازهم درست. ولي اگر انصافا همه ي ما به اين مطلب مي انديشيديم و از اين چيزهايي كه گفتم قطع يقين شما نيز به آن ايمان داريد، چرا واقعا ثانيه به ثانيه در حال گناه كردنيم؟ چرا غيبت مي كنيم؟ چرا زنا مي كنيم؟ چرا قتل مي كنيم؟ چرا نطفه خفه مي كنيم؟ چرا تهمت مي زنيم؟ چرا كلاهبرداري و راند خواري مي كنيم؟ چرا تجاوز مي كنيم؟ چرا چرا چرا چرا؟ آخر چرا، آدم هاي نامرد پيمان شكن؟ مگر غير آن بود كه گفت از روح خودم بر شما دميدم؟ چرا حرمت نگه نمي داريم؟ هتك حرمت از اين بالاتر؟ كه در لباس والاترين والاي اين عالم پست ترين گناهان را انجام دهيم؟ مگر غير از اين بود كه به داوود نبي گفت: اگر بدانيد كه چقدر شوق ديدار شما را دارم بند بند وجودتان از هم وا مي رود؟! با همه ي اين ها بازهم مي توانيم اسم خودمان را بگذاريم عاشق بالله؟ انصافا شما اسم خودت را مي گذاري عاشق؟ اصلا عكس موضوع را در نظر بگيريم. اين كار ها را هم انجام ندهيم، بازهم مي توانيم به غير از حق عاشق شويم؟ باز آن جا خيلي نامرديم كه بياييم و عاشق كسي ديگر شويم. يعني به تعبيري ديگر همان حرمت شكني و نمك خوري و نمكدان شكني...

     نكته: فراموشمان نشود كه(البته نظريه اي ايست كاملا شخصي و حق كپي رايت1388 دارد!) عشق رابطه ايست آسماني بين انسان و خداوند، يا بالعكس و من رابطه ي ما زميني ها را دوست داشتن مي نامم. مسخره است يا مقدس، چيزي است كه ديگر به عهده ي خواننده است. تحميلي كه نيست. چاقو هم بيخ گلوي كسي نيست كه قبول كند يا ...

     انسان: بازهم قاطعانه نمي گويم!( برو بابا خودت رو مسخره كردي! يك كلام بگو كيو دوست داري و مارو خلاص كن ديگه، خسته شديم!!!)

     با صداي گريه به اين دنياي چيزي مي آييم و با يك چيزي ساكتمان مي كنند. چيز به دهانمان مي دهند تا مثل چيز بزرگ شويم. آن قدر بزرگ شده ايم كه براي خودمان چيزي شده ايم. حالا نوبت به آن رسيده كه جلوي اين و آن قد علم كنيم و چيز شعر بگوييم و حرف از چيز بزنيم. دختر باشيم يا پسر، فرقي نمي كند. در كل يك چيزيم. شروع مي كنيم به گشتن يك دختر يا پسر چيزي مثل خودمان. بعد از اين همه سير و سلوك چيزي چشم به هم مي زنيم و مي بينيم كه، بله، ظاهرا چيزي را برگزيده ايم (دختر يا پسر) كه... .

     حالا عاشقان واقعي شمايي كه بعد از اين همه گشت و گزار حالا عزيزي را انتخاب كرده اي، به عنوان يك همدم، يك رازدار، يك دوست دار. آيا اگر همين عزيز در يك حادثه ي ناگوار صورتش بسوزد، معلول شود، پايش قطع شود، چشمانش كور شود، بازهم راضي هستي با آن باشي؟ "آيا بازهم به آن مي گويي عزيزم بيا لبات ببوسم؟ بيا موهات شونه كنم؟ بيا با هم نزديكي كنيم؟ بيا بچه دارشيم؟ بيا به مسافرت بريم؟ بيا به همديگه نگاه كنيم و نسكافه اي داغ بخوريم؟ بيا بريم به دوستاي قديميم نشونت بدم؟" آيا اصلا حوصله داريم يك دقيقه هم آن را تحمل كنيم؟ جرأت داريم به ايشان همه ي آن جمله هاي بالايي را بگوييم؟ هان... اينجاست كه ميرسيم سر خط! چه كسي آن قدر چيز دارد كه از اول با همان عزيز 10 سال پيشش كه هميشه ادعا مي كرده دوست دار واقعي آن است زندگي اي دوباره شروع كند؟ با چهره اي سوخته، پايي معلول، چشماني نابينا، شايد عقيم يا ...؟!؟

     همين چيزهاست كه بي پدر آدم را گمراه مي كند. من اسمش را مي گذارم همان"چيز نداري"! شنيده ايد كه مي گويند طرف "چيز داره؟!؟" اين همان است.

     به اين داستان مختصر توجه كنيد(چكيده است، شرمنده):

     مردي از باغي مي گذشته كه به ناگاه سيبي را مي بيند كه بر روي زمين افتاده است. گازي مي زند و بعد از آن متوجه مي شود كه اين سيب را براي چه گاز زده؟ مگر مال پدرش است كه اين طوري به سمت آن حمله ور شده و تيكه پاره اش كرده؟ اين مي شود كه مي رود تا از صاحب باغ آن سيب حلاليت بطلبد. بعد از تحمل يكسري مشقت ها صاحب باغ را پيدا مي كند و با ايشان موضوع را مطرح مي نمايد كه آري، بنده فلان اشتباه را كرده ام و اكنون نيز براي كسب حلاليت به جانب حضرتعالي آمده ام. آيا مرا حلال مي كنيد؟ صاحب باغ نيز وقتي چنين آدمي را مي بيند كه اين گونه براي يك چنين مسئله ي به ظاهر كوچكي(البته براي ما پيمان شكن ها مي گويد) اينقدر مشقت را متحمل شده است، و اين كه حاضر است دست به هر كاري بزند تا از آتش خشم حضرت حق در آن دنيا در امان باشد، بي آن كه درنگ كند اين مسئله را بيان مي كند كه:

     "من دختري دارم كور و لال و شل، زشت و بد قيافه و خلاصه عجيب الخلقه(!!!) به يك شرط حلالت مي كنم كه با اين دختر، ازدواج كني(!)"

     تو پرانتز يك دقيقه شما به اين ماجرا توجه كنيد. انصافا اگه شما بوديد(البته آقايون، و خانم ها اگر ماجرا برعكس بود) تن به چنين خواسته اي مي داديد؟ حاضر بوديد عمر با ارزش و غيره تان را پاي چنين خانم(يا آقايي) صرف كنيد؟ پرانتز بسته.

     مرد هم كه اين طور ماجرا را ديد، سختي در اين دنيا را، به عذاب و آتش در آن دنيا را ترجيح و به آن درخواست پاسخ مثبت داد! يعني صاحب باغ لطف كردن و گفتن: سيب ما هم ارزونيتون، دختر ما هم براتون(چه بانمكي تو دال.الف.زمستان!!!)

      حالا آن هايي كه اهل چيز هستند به اين يكي هم توجه كنند كه اين يك امتحان بود از طرف جناب صاحب باغ يا حضرت حق و وقتي كه از حضرت عجيب الخلقه، دختر ايشون رونمايي شد به تعبير ما آقا دوماد غش فرمودند. چون زيباترين زيبا نصيبشان شد كه فكر مي كنم بتوانم اين قسمت را با همين كوتاه جمله كامل كنم كه مي فرمايد: اِنّ مَعَ العُسر يُسرا. (ترجمش هم كه اين ميشه(به اساتيد محترم جسارت نشه يه وقت): همراه هر سختي اي، آساني است-سوره ي الشرح).(راستي نتيجه ي آن دختر خانم و آن مرد پاك دامن شد مقدس اردبيلي رحمة الله عليه. جهت اطلاع)

 

        احساس مي كنم تا بدين جا آن چه لازم بود را بازگو كرده ام. برداشتش را ديگر نمي دانم كه كرديد يا نه! اگر بازهم بخواهم به اختصار جواب دوست عزيزم "رد پا" را بدهم اين طور كوتاه مي كنم:

_ عاشق ذات اقدس اله هستم زيرا صبورتربن رفيق در اين عالم براي همه ما(مخصوصاً من) است.(چرا صبور؟ چون هركاري مي كني جبران نمي كنه! همين حالا اگه منظور من رو گرفته باشي تا آخرش مي خوني كه وقتي مثلا يك بار براي جشن تولد رفيقت كادو نمي خري، دفعه ي بعدي چه جوري جبران مي كنه يا تو سختي و مشكلات و غيره. و اصلا به خاطر همين هم هست كه مي گن: "هيچ كدام از كارهاي خدا به آدميزاد نمي ماند"!)

_ من هم دوست دارم همانند ديگران يك زميني و مثل خودم را دوست داشته باشم ولي افسوس كه مثل خودم را ندارم، پيدا نكرده ام! مي دانيد يعني چه؟ يعني هيچ وقت عشقي علي و فاطمه وار، نخواهيم داشت. كاش حداقل زندگي را بر محور صفات نيكوي همان چند سال زندگي شان پي ريزي و بنا كنيم. ولي اگر ادعا مي كنيم كه آري ما همان طور زندگي مي كنيم و ...، چرا طلاق مي گيريم؟ چرا فرزندانمان معتاد مي شوند و چرا بيچاره ايم؟ در ضمن شبه بوجود نيايد. نه من علي ام و نه آن كس كه پيدا مي كنم فاطمه است!

          آخر شما به اين "عشق تحمل ناشدني علي (ع) توجه كنيد(حكمت11):

ودرود خداوند بر او، فرمود: (پس از بازگشت از جنگ صفين، يكي از ياران دوست داشتني امام، "سهل بن حُنيف" از دنيا رفت):اگر كوهي مرا دوست بدارد، درهم فرو ميريزد.(يعني مصيبت ها به سرعت به سراغ او مي آيد، كه اين سرنوشت در انتظار پرهيزكاران و برگزيدگان خداست.)

     ديگر چه بگويم؟ اصلا حرفي براي گفتن مي ماند؟ ببنديم بهتر است(قداست دارد چون...)        

          اصلا ادعا مي كنيم مي فهميم و بارمان است؟ من مي گويم نه! اگر دم از عاشق بودن مي زنيم و در نمونه بودنش شكي نداريم، والله، بالله،تالله اين طور نيست. سر خودمان را گرم كرده ايم. مي دانيم ها، ولي درست حقش را ادا نمي كنيم. در بين راه يكهو پايمان مي لغزد. دليل دارم. اصلا بحث در رابطه ي با دوست داشتن يك شخص يا ... نيست. بخوانيد:

          و درود خداوند بر او، فرمود: هركس ما اهل بيت پيامبر(ص) را دوست بدارد، پس بايد فقر را چونان لباس رويين بپذيرد.(يعني آماده ي انواع محروميت ها باشد)(اين كلمات را به معاني ديگري تفسير مي كنند كه اينجا جاي ذكر آن نيست.)

          ببينيد. حتي نمي توانيم به همين موضوع لحظه اي فكر كنيم. شب هاي شهادت همين ائمه ي معصوم و بزرگوار(عليهم السلام) كه مي شود، جايي كه نمي رويم و حتي يك كتاب هم درباره ي شان برنمي داريم بخوانيم و ديگران را هم در شناختن آن ها ترغيب نمي كنيم هيچ، منتظر مي شويم تا اذان مغرب را بگويند و بعد موسيقي را تا منتهي اليهش زياد كنيم و حالش را ببريم. يا با فلاني برويم عشق و حال. عوض پيشرفت و شناخت بيش تر در اين جور چيزها، قول هاي صدتا يه غاز مي دهد. " من مي روم سر قرار دختر رو مي بينم، اگه خواهرش يا رفيقش خوشگل بود، يه كاري مي كنم كه باهاش رفيق شي. خوبه؟ حال مي كني؟ با هم ديگه باجناق مي شيم ديگه. بعدشم عوض به در و اينا...(!!!) بفرماييد. توي دلتان نگوييد انتظار بي جا داري و قصد داري يك تنه دنيا را تغيير دهي! يا چميدانم حرف هايت را بايد بگذاري دم كوزه و آبش را سر بكشي. نه! حرف هايي است كه هم شما ديده ايد، هم مي دانيد و از هيچكس هم پنهان نيست.

آقا يك كلام والسلام. توي اين زمانه كه همه ي ما در حال زندگي و عيش مان هستيم اول خود جنس(يا همان مطلب يا هر چيزي كه دلشان مي خواهد يا دلتان مي خواهد)را وارد مي كنند يا مي كنيد، بعد فرهنگ و طريقت استفاده ي از آن! ضمن اين كه سه تا مطلب ديگر نيز هست:

1- از ماست كه بر ماست     2- خواهان كسي باش كه خواهان تو باشد  3-الله اكبر(اول و آخر)

 

                                                                                      دانيال اسماعيليان

                                                                                      (دال.الف.زمستان)

                                                                                                     بهار88

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت0:23توسط (دال.الف.زمستان) | |

[براي هيواي كوچك كه سال هاست

دوستم دارد و دوستش دارم ...]

 

سال ها پيش

كه كودك بودم

مي نشستم سر آن كوچه كه شايد گاهي

گذري داشته باشد به لب پنجره شان

كه فقط گه گاهي

اگر آمد به لب پنجره شان

زلف زيبايش را

كه بر آن شانه ي كوتاه قد رعنايش

مي ريزد

تماشا بكنم

آن دو ابروي كمان شكلش را

كه نمي دانم شكل چه كسي است

تماشا بكنم

***

و من آن روز به خود مي گفتم

آخر اين هم شد كار

كه همش چشم به آن پنجره شان مي دوزم؟

ولي امروز كه ديگر خبري از او نيست

به خودم مي گويم

كه خدايا اي كاش

برگردم

به همان سال ها پيش

كه كودك بودم

مي نشستم سر آن كوچه كه شايد گاهي

گذري داشته باشد به لب پنجره شان

كه فقط گه گاهي...

 

(دال.الف.زمستان)

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت7:10توسط (دال.الف.زمستان) | |

توجه:

«برای کسی که سعی نکرد باور کند، فقط گوش کرد و بازهم باور نکرد… همین!

و ندید(؟!) بر روی چشمانش همان عینک های آدم بدها بود. بر نمیگردد. اطمینان ندارم، ولی به مرحله ی یقین رسیده ام.»

 

نگاهم در نگاهت، چشمانم در چشمانت، دستانم در دستان عرق کرده ات، در دستانِ لطیفت و روحم در روح ِ بی انتهایت قفل شده! چگونه می توام این همه را از یاد برم؟ آیا این گونه نیست، لیوانی که از بلندی می افتد، می شکند؟ آیا برگشتنی هست؟ می بینی؟ اصلا دیده ای؟ وجود دارد؟ ممکن است؟ ای کاش چیزی مادی و یا معنوی بود تا شاید می شد این همه را از ذهن پاک کرد یا شاید بلایی به سرمان می آمد تا هیچ وقت این قدر فکر نکنیم و روحمان را عذاب ندهیم! حال درمانده و لا یعقل در کنجی از این دنیا می نشینم و عریضه ای می نویسم تا شاید بتوانم یکی دیگر از گوشه نشینان این دنیا را از حال خود با خبر سازم تا بداند، و بداند که تنها نیست!

 

و براستی که هیچ کس تنها نیست…

«وَ هُوَ مَعَکُمْ أیْنَ ما کُنْتُمْ…»

+نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت0:14توسط (دال.الف.زمستان) | |

توجه:

«حیف شد که نیست. متن ذیل برگرفته از برگه ی دعوت نامه ی مشکی رنگ هفتمین سالگرد پدری مهربان بوده(پدر دوستم خانوادگی مون) که خیاطی زبر دست هم بودند. قابل توجه که کمی تغییرات هم داشته است. روحش شاد، یادش گرامی، انشاءالله»

 

من که باغ بهارم پژمرد

من که پای امیدم فرسود

بی تو از سوز عشق با که نالم؟

بی تو درمان درد از که جویم؟

بی تو درمان درد از که جویم؟

بی تو رسم محبت از که آموزم؟

و بی تو یاس و شمعدانی خانه ام را

به کدامین بهار بشارت دهم؟

 

+نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت0:12توسط (دال.الف.زمستان) | |

     مریضم؟ نه مثل این که مریضم! ای بابا مریضی هم بلا شده. البته بعضی وقتا حکمته. بعضی وقت ها هم رحمته … .

     هوا سرد است. دلم می گیرد. نمی دانم قلم بر دست بگیرم یا این که به کنار بخاری خاکستری رنگمان که قبلا شلوار دایی مرتضی یم را سوزانده بود و ردّ آن مانده است، بروم. کرکره را کنار می زنم. به بیرون از پنجره نگاه می کنم. به چراغی که کوچه ی پشتی مان را روشن کرده خیره می شوم که آیا هنوز هم برف می آید یا نه؟! خیلی زیباست. لذت می برم وقتی این همه دانه ی متفاوت را می بینم. حتی یک دانه شان باهم یکی نیستند.

     هنوز هم سردم است. از یک چیزی ناراحتم! نمی دانم چیست(؟!) برگه های دفتر را همین طور الکی ورق ورق می کنم. دنبال چیزی می گردم. نمی دانم چی؟ به طرف تلفن می روم. ابتدا نیم نگاهی به اعداد روی صفحه می کنم که رنگ از رخسارشان پریده. یعنی آن ها هم خسته اند؟ رنگ زردی به اندازه ی یک انگشت بزرگ تر از خود دکمه، پیرامون اعداد و دکمه ها را گرفته. نکند خودشان را خیس کرده اند. یا شاید هم وقتی که "ندا"، همان وقت هایی که به خانه ی ما میهمانی می آمدند، می خواسته شماره بگیرد برای آژانس، از خجالت عرق کرده اند یا همان،  خیسیده اند؟!(دکمه ها) بی اختیار شماره ها را که می بینم یاد شروع فیلم ها می افتم. ثانیه شماری ای که برای دیدن فیلم می شود. سه… دو … بییییب

"به نام خدا"

     آخرین فیلمی که دیدم دیشب بوده. خیلی وحشتناک و بی رحمانه بود. کشتارهای بد و زشت.

     گوشی را بر می دارم. شروع می کنم به شماره گرفتن. نگاهی به ساعت دیواری می کنم که اعدادش یونانی نوشته شده. می بینم عقربه ها را، اما نمی فهمم که چه ساعتی را نشان می دهد. استرس دارم؟ داغم... ! اِ… مثل این که داغم… تب دارم. چند بوقی که می خورد یک نفر گوشی را بر می دارد:

 

- با سلام. شما با شماره ی ……………… تماس گرفته اید. لطفا پس از شنیدن صدای من بوق بزنید و بعد می زند زیر خنده!!!

 

نیش خندی می زنم و شروع می کنم به صحبت کردن. چه می گویم؟ مادر، تب دارم؟ گوشی را می گذارم و بی اختیار می لرزم. صدای دندان هایم را می شنوم. آب دهانم تا نزدیکی های زمین کش می آید.

(به علت به هم خوردن حال نویسنده چند سطری را شرمنده ام !)

         

          …………………………………………………………………………………………………………………………

     وای که دارم منفجر می شوم از این همه گرما. چرا یک دفعه این گونه شدم. شروع می کنم به داد و فریاد:

 

- کثافت بی شرف. گه خورد زنگ زد خونمون بی پدر. مگه من آبروم از تو جوب آوردم که اینقدر گستاخانه زنگ می زنه و خودش رو هم معرفی می کنه؟ به ولای مرتضی علی، به قرآن مجید اگه ببینمش، فقط بفهمم کیه، تیکه بزرگش کوششه.

 

- شما خودت و کنترل کن عزیزم. تو این موقعیت اصلا خوب نیست که این طوری باشی. پرستار یه آرام بخش لطفاً.

 

- خانم دکتر من اگه اینجام به خاطر اونه. به خاطر اون احمق. آخه چرا نگفت که خودشه. منم اون همه گنده نمیومدم که حالا این جوری بشه.

 

     همه چیز توی یک لحظه اتفاق می افته و تاریک و تاریک تر میشه. چشمام تصویره تاره پرستار و می بینه که داره لبهاش رو به سمت من میاره و من هم چیزی احساس نمی کنم … .

+نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت0:11توسط (دال.الف.زمستان) | |